باز به صورت افتادم که روسیاهی ام را اجابت کردی . آنقدر اشک ریختم که چشمانم کبود شد . تو چه هستی ؟ من چه می کنم با تو ؟

به بهانه ی اجابت تو ، گفتم آنچه نباید گفت ، تا اگر اجری هم در این اجابت بود ، تاوان عصیانم باشد !

و تو کابوس های مرگ این شب هایم را به رویای پر زدن در بی نهایت خود ، تعبیر کردی . روز رفتنم نزدیک است . هرشب با هر بهانه به هر نشانه می گویی که نزدیک است . و من تنها دنبال کسی هستم تا حرف بزنم . حرف هایی برای نگفتن . تا رفتن . رفتن . رفتن .

اما کسی نیست