می شناسم

دردیست : خواستن و نخواستن !

می شناسم ، فتنه ی توست . نه ! باور نمی کنم که دوباره . . . و دوباره نه !

یاشاید هدیه ی توست . اما نه ! به پاس کدام  نیکی !؟ هرچند تو گاهی بی حساب می بخشی .

پس بگذار به پای رحمت تو بنویسم و هدیه ات را به آغوش کشم .

از تو ممنونم

از تو که بودنت

برایم همه مهر است

و ماندنم

برایت همه رنج

 از تو که تنهاتر از منی

از تو که هرلحظه پیش چشمم پیداتری

 از تو که همیشه یادم می آوری

که هیچ نیستم

 از تو که روبه رویت

به حقارت می ایستم

از تو که یادم دادی

که فقط پیش او خم شوم خاک باشم

 از تو که خوبی

 از تو که ماهی

 از تو که هرلحظه دورتر از فکر گناهی

از تو که ذکر سحرم دادی

از تو که اینهمه بال و پرم دادی

از تو که از او خبرم دادی

از تو که از من گذرم دادی

از تو ممنونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

عبور

از خودم دورم

دورِ دورم

تا سحر غرق حضورم

از همه ، من

در حال عبورم