حسرت نگاه

روحم رها شد و رفت

در خواب دیشبم گم

این من به منزل دوست ؟

یا راه کرده ام گم ؟

در حسرت نگاهش

شب تا سحر شکستم

باور نمی کنم من

در خانه اش نشستم

مولای من نگاهی

من تشنه ی نگاهم

بگذار تا بمانم

هرچند روسیاهم

. . .

دستم بگیر و بگذار

در خانه ات بمانم

آقا نرانم از خود

وقتی که میهمانم

نمی دانم دلیل ماندنم را .

چقدر نازکم زیر این سکوت سنگین و بی رحم .چقدر ناله کردم که یا بزن یا ببخش یا بگیر و فنا کن . و تو ماتی پیش رویم . تا حس کنم نشنیدی . نه ! شنیدی . این من بودم که بد گفتم . و زمان به وقت تو می گذرد ، و زمین به جای تو بر جاست و من به منطقه ی خویش اسیرم ! وای ! نکند از خیال روی تو سیرم . 

نمی دانم دلیل ماندنم را .

شب و روز از تو ایجا خواندنم را . 

نمی دانم کجا ؟ کی ؟ بر تو بخشم

سر و پا و دل و جان و تنم را