کار
تا سحر
تا سحر برابرم
روی همچو ماه تو
در دلم تلؤلؤ
جلوه ی نگاه توحسرت نگاه
روحم رها شد و رفت
در خواب دیشبم گم
این من به منزل دوست ؟
یا راه کرده ام گم ؟
در حسرت نگاهش
شب تا سحر شکستم
باور نمی کنم من
در خانه اش نشستم
مولای من نگاهی
من تشنه ی نگاهم
بگذار تا بمانم
هرچند روسیاهم
. . .
دستم بگیر و بگذار
در خانه ات بمانم
آقا نرانم از خود
وقتی که میهمانم
نمی دانم دلیل ماندنم را .
نمی دانم دلیل ماندنم را .
شب و روز از تو ایجا خواندنم را .
نمی دانم کجا ؟ کی ؟ بر تو بخشم
سر و پا و دل و جان و تنم را
بی من
از دور چه نزدیک می نمود ،
انگار فاصله تا تو چیزی نبود .
رفتم اما
یادم نبود خودم را نبرم .
و تو جایی که من باشم نیستی .
فاصله
پلک نمی زنم از دلتنگی
له می کنم هر لحظه را
زیر پایم
تا لحظه ای که تو باشی
در کنارم
از تو تا اینجا فاصله ای نیست
منم که با منم منم
دور از تو مانده ام
منم که پا نمی شوم
از کنار خویش
منم که دل نمی کنم
از گناه خویش
منم که له نمی شوم
زیر پای خویش
که تو خود گفتی :
به تو می رسم وقتی
از تو بگذرم
نیاز
از تو خواستم
از تو که بی حساب می بخشی
از تو که هر لحظه منتظر خواستنی
وتو بی سوال می بخشی
و به گوشم می خوانی
تو هم ببخش
با خودم می گویم انگار
تو به من نیاز داری
و تو می گویی
من به توبه نیاز دارم
حال و روز
می دانم که باز به غیر تو دل بستم . از جز تو خواستم . و نشد . پیر شدم و نفهمیدم که تنها تو خواستنی هستی . جز تو چیزی نیست کسی نیست . هر نگاهی که دلم خواست ، نگاه تو بود . هر صدایی که به گوشم خوش آمد ، صدای تو بود . هر چه خواستم ، تو بودی . می دانم و نمی فهمم . می دانم و باز به جز تو دل می بندم . می بینم ته قصه را که چیزی نیست ، باز گوش می کنم .
خدایا ! به روسیاهی ام ، رهایم کن از هرچه پایانی جز تو دارد . آخر که باز به خودت می رسم . کاش جز اشک زبانی نداشتم . چه شدم از آن " حال " به این روز . چه شدم ؟
فرشته
هرچه هست فقط می دانم که دوستش دارم .
همیشه از تو خواستم که هیچ نخواهم . شاید این نخواستن به تنها از تو خواستن برسد . یا حتی به تنها تو را خواستن .
و تو نمی خواهی که هیچ نخواهم . هستم که بخواهم . بخواهم و نرسم تا تو را تنها بیابم .
این همان آیه ی توست که گفتی : و خدا را نزد سراب خویش یافت !
می شناسم
دردیست : خواستن و نخواستن !
می شناسم ، فتنه ی توست . نه ! باور نمی کنم که دوباره . . . و دوباره نه !
یاشاید هدیه ی توست . اما نه ! به پاس کدام نیکی !؟ هرچند تو گاهی بی حساب می بخشی .
پس بگذار به پای رحمت تو بنویسم و هدیه ات را به آغوش کشم .
از تو ممنونم
از تو که بودنت
برایم همه مهر است
و ماندنم
برایت همه
رنج
از تو که
تنهاتر از منی از تو که هرلحظه پیش چشمم پیداتری از تو که همیشه
یادم می آوری
که هیچ نیستم
از تو که
روبه رویت
به حقارت می ایستم
از تو که یادم دادی که فقط پیش او خم شوم خاک باشم از تو که
خوبی از تو که
ماهی از تو که
هرلحظه دورتر از فکر گناهی از تو که ذکر سحرم دادی از تو که اینهمه بال و پرم دادی از تو که از او خبرم دادی از تو که از من گذرم دادی از تو ممنونم به تو مدیونم به تو مدیونم
عبور
از خودم دورم
دورِ دورم
تا سحر غرق حضورم
از همه ، من
در حال عبورمدر نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
می فشارم لب و دندون
می چکد نم نمک از این دل من خون
کمی تا ظهور
فقط به فاصله ی بغض نگاهم
که آقا
اینهمه نبودی . کمی هم بیا !
سوز استجابت
باز به صورت افتادم که روسیاهی ام را اجابت کردی . آنقدر اشک ریختم که چشمانم کبود شد . تو چه هستی ؟ من چه می کنم با تو ؟
به بهانه ی اجابت تو ، گفتم آنچه نباید گفت ، تا اگر اجری هم در این اجابت بود ، تاوان عصیانم باشد !
و تو کابوس های مرگ این شب هایم را به رویای پر زدن در بی نهایت خود ، تعبیر کردی . روز رفتنم نزدیک است . هرشب با هر بهانه به هر نشانه می گویی که نزدیک است . و من تنها دنبال کسی هستم تا حرف بزنم . حرف هایی برای نگفتن . تا رفتن . رفتن . رفتن .
اما کسی نیست
آرزو
وقتی که مرگ همه چیز را خاطره می کند . وقتی که ناگهان تمام می شود . وقتی که تمام آرزوهای این روزها ، به آرزوی یک لحظه دیدن تو هیچ می شوند . وقتی که بهانه ای برای بیدار شدن نیست . وقتی که شب هم پیش تاریکی این روزها کم می آورد . وقتی که می فهمی اینهمه تنهایی و صبر و سکوت ، همه بیهوده بود . وقتی که می بینی . . .
هر لحظه آرزوی نبودن داری . . .
مُرد
یک لحظه می شنوی و تمام .
تمام شد . پودر شد . له شد .
جایی برای شکایت نیست . حقی نیست که بگیری .
اوست که در گوشت می گوید تو هم با او فرقی نمی کنی . زود تمام می شوی . می روی .
از تو چه می ماند؟
زبانت چه می گفت ؟ گوشت چه می شنید ؟ قلمت چه می نوشت ؟ و قلبت چه می خواست ؟
تر
به جانم می افتد
هرچه می گوید تو برو بامن
تردید که آیا چه خواهد شد
ترس که شاید بگوید نه
بگو
که من از این لحظه آزادم
دل به لب های تو دادم
تو تر کن لب که پر بگیرم
از امشب راه سحر بگیرم
تا ابد
تا سحر
بی خبر
دربه در
این منم
دیدمت
خواندمت
با تمام هستی ام چشیدمت
چیدمت
می رود
یاد من
از دلت
یاد تو
در دلم
تا ابد
ناز تو
راز تو
چشم های نیاز تو
اشک های نماز تو
تا ابد
یاد من
تمام شد
تمام شد
دیوانه تر از هرسال
نه فراموشم شد
نه به آغوشم
تا سحر
خیره
رو به تو
هر ثانیه هزار پلک خواستن
و سحر
رو به تو
رو به روی تو
هیچ هیچ هیچ
به موی تو
پیچ پیچ پیچ
تاتمام شد
کی من تمام می شوم؟
رهایی از نیاز
مثل تمام شب هاست . نه تو نزدیکتری ، نه کسی به زنجیر کشیده شده . فقط بهانه ایست تا چند ساعت از خود بگذرم . تمام می شود بی آنکه چیز تازه ای ببینم یا حال تازه ای داشته باشم . شاید قلب من هم سهم آیه ی توست که می گویی برآن مهر زده ام تا نبیند ، نشنود و نخواهد .
اینجا همه ناله می کنند برای آرزوهایی که اگر به آنها نرسند ناامید می شوند و اگر برسند از تو دورتر . و من مثل همیشه ناله می کنم که آرزویی نداشته باشم ، چیزی نخواهم ، اصلا نباشم .نیست
نیست . به همین راحتی نیست . هرچه هم با خود بگویم از اول هم نبود ، چیزی عوض نمی شود . مثل تمام دردها ، تویی که در گوشم می خوانی : هر رنجی که می کشی ،تاوان گناهیست که . . .
با اینهمه باور نمی کنم تاوان هیچ گناهی فراموشی او باشد . باور نمی کنم .سفرنامه(2)
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
اینجا هرکسی چیزی از تو می خواهد . یاد گرفته ام که وقتی دعا می کنم به بزرگی تو نگاه کنم . هرچه بخواهم برای تو کوچک است . پس از تو می خواهم که هیچ نخواهم . بی نیازی ، آرزوی کمی نیست !
برایم همان لحظه ایست که او می گفت : اَلَم یَأنِ لِلَذینَ آمَنوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِاللّه ؟
بیرون می شوم اما انگار خودم را پیش تو جا گذاشته ام !
بازگشت : دل نمی کَنم . از پیش تو می روم تا 30 روز در پارتی او باشم . سحرهای با تو را می رسانم به سحرهای او . کار توست که هنوز نتوانسته ام سحر خواب باشم .
سفرنامه (1)
اذن ورود : هر که می آید اذن ورود می گیرد . می خواهم بمانم و بخوانم . قلبم تند می زند . در گوشم می خواند : اینهمه راه آمدی ، به خود که نیامدی . من کشاندمت اینجا . خنده دار نیست اگر اذن ورود بگیری ؟
ورود : بی آنکه بمانم و بخوانم وارد می شوم . همه چیز آشناست . گنبد ، گلدسته ، سنگ ، دیوار ، نقش ، و حتی آدم ها . فقط خودم را غریبه می بینم . با خودم می گویم : میان اینهمه ، مرا می بیند؟ زود می گوید : می بینم .
نزدیک تر : تنها نیستم . یا شاید لایق این نیستم که تنها باشم . دوست داشتم اینجا تنها باشم . حس می کنم کسی که با من است ، از من به او نزدیک تر است . هست تا از پا نیفتم . هست تا حواسم باشد جز من هم هست . هست تا آرامم کند . هست تا کمتر بر خودم بلرزم از تنها بودن با او . دوستی که هنوز گیجم که چرا بعد از اینهمه یادم افتاد که دوستش دارم . که به من نزدیک است . که تنهاست . می خواست بیاید اما تردید داشت . تردید داشت که با آمدنش گره از کارش باز نشود . گفتم وقتی او می گوید بیا ، تردید بی معناست . آمد . روز آخر گفت همه چیز حل شده . اگر آن لحظه تنها بودم گریه می کردم . که باز روسیاهم نکردی آقا !
پیش او :
عاشق
شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گريه روبرو عاشق او
پايان حكـايتـم شنـيدن دارد:
من عاشق او بودم و او عاشق او...سکوت
سکوت می کنم
تا هیچ واژه ای را جز برای تو خرج نکرده باشم
هر چه هستی باش
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!