سفرنامه (1)
اذن ورود : هر که می آید اذن ورود می گیرد . می خواهم بمانم و بخوانم . قلبم تند می زند . در گوشم می خواند : اینهمه راه آمدی ، به خود که نیامدی . من کشاندمت اینجا . خنده دار نیست اگر اذن ورود بگیری ؟
ورود : بی آنکه بمانم و بخوانم وارد می شوم . همه چیز آشناست . گنبد ، گلدسته ، سنگ ، دیوار ، نقش ، و حتی آدم ها . فقط خودم را غریبه می بینم . با خودم می گویم : میان اینهمه ، مرا می بیند؟ زود می گوید : می بینم .
نزدیک تر : تنها نیستم . یا شاید لایق این نیستم که تنها باشم . دوست داشتم اینجا تنها باشم . حس می کنم کسی که با من است ، از من به او نزدیک تر است . هست تا از پا نیفتم . هست تا حواسم باشد جز من هم هست . هست تا آرامم کند . هست تا کمتر بر خودم بلرزم از تنها بودن با او . دوستی که هنوز گیجم که چرا بعد از اینهمه یادم افتاد که دوستش دارم . که به من نزدیک است . که تنهاست . می خواست بیاید اما تردید داشت . تردید داشت که با آمدنش گره از کارش باز نشود . گفتم وقتی او می گوید بیا ، تردید بی معناست . آمد . روز آخر گفت همه چیز حل شده . اگر آن لحظه تنها بودم گریه می کردم . که باز روسیاهم نکردی آقا !
پیش او :