سفرنامه(2)

پیش او : هرکجا باشم فاصله ای تا تو نیست . پس کسی را زیر پا نمی گذارم تا به تو نزدیک شوم . می دانم که تو هیچگاه به دستی که به ضریح چسبیده نگاه نمی کنی ، به قلبی نگاه می کنی که بی نیاز ، دور از همه ، فقط دوست دارد کنارت باشد .

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

اینجا هرکسی چیزی از تو می خواهد . یاد گرفته ام که وقتی دعا می کنم به بزرگی تو نگاه کنم . هرچه بخواهم برای تو کوچک است . پس از تو می خواهم که هیچ نخواهم . بی نیازی ، آرزوی کمی نیست !

برایم همان لحظه ایست که او می گفت : اَلَم یَأنِ لِلَذینَ آمَنوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِاللّه ؟

بیرون می شوم اما انگار خودم را پیش تو جا گذاشته ام !

بازگشت : دل نمی کَنم . از پیش تو می روم تا 30 روز در پارتی او باشم . سحرهای با تو را می رسانم به سحرهای او . کار توست که هنوز نتوانسته ام سحر خواب باشم .

سفرنامه (1)

همیشه از سفر گریزان بودم . ولی اینبار حال دیگری بود . یا شاید کس دیگری . فقط می دانم دست خودم نبود . کسی هلم میداد . چیزی از جنس تنهایی او ، بیخودم می کرد . رفتم .

اذن ورود : هر که می آید اذن ورود می گیرد . می خواهم بمانم و بخوانم . قلبم تند می زند . در گوشم می خواند : اینهمه راه آمدی ، به خود که نیامدی . من کشاندمت اینجا . خنده دار نیست اگر اذن ورود بگیری ؟

 ورود : بی آنکه بمانم و بخوانم وارد می شوم . همه چیز آشناست . گنبد ، گلدسته ، سنگ ، دیوار ، نقش ، و حتی آدم ها . فقط خودم را غریبه می بینم . با خودم می گویم : میان اینهمه ، مرا می بیند؟ زود می گوید : می بینم .

نزدیک تر : تنها نیستم . یا شاید لایق این نیستم که تنها باشم . دوست داشتم اینجا تنها باشم . حس می کنم کسی که با من است ، از من به او نزدیک تر است . هست تا از پا نیفتم . هست تا حواسم باشد جز من هم هست . هست تا آرامم کند . هست تا کمتر بر خودم بلرزم از تنها بودن با او . دوستی که هنوز گیجم که چرا بعد از اینهمه یادم افتاد که دوستش دارم . که به من نزدیک است . که تنهاست . می خواست بیاید اما تردید داشت . تردید داشت که با آمدنش گره از کارش باز نشود . گفتم وقتی او می گوید بیا ، تردید بی معناست . آمد . روز آخر گفت همه چیز حل شده . اگر آن لحظه تنها بودم گریه می کردم . که باز روسیاهم نکردی آقا !

پیش او :

عاشق

شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گريه روبرو عاشق او

پايان حكـايتـم شنـيدن دارد:

من عاشق او بودم و او عاشق او...