سفرنامه(2)
پیش او : هرکجا باشم فاصله ای تا تو نیست . پس کسی را زیر پا نمی گذارم تا به تو نزدیک شوم . می دانم که تو هیچگاه به دستی که به ضریح چسبیده نگاه نمی کنی ، به قلبی نگاه می کنی که بی نیاز ، دور از همه ، فقط دوست دارد کنارت باشد .
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
اینجا هرکسی چیزی از تو می خواهد . یاد گرفته ام که وقتی دعا می کنم به بزرگی تو نگاه کنم . هرچه بخواهم برای تو کوچک است . پس از تو می خواهم که هیچ نخواهم . بی نیازی ، آرزوی کمی نیست !
برایم همان لحظه ایست که او می گفت : اَلَم یَأنِ لِلَذینَ آمَنوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِاللّه ؟
بیرون می شوم اما انگار خودم را پیش تو جا گذاشته ام !
بازگشت : دل نمی کَنم . از پیش تو می روم تا 30 روز در پارتی او باشم . سحرهای با تو را می رسانم به سحرهای او . کار توست که هنوز نتوانسته ام سحر خواب باشم .
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۵/۲۲ ساعت 1:7 توسط
|