چند قدم تا ...
عاشق
شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گريه روبرو عاشق او
پايان حكـايتـم شنـيدن دارد:
من عاشق او بودم و او عاشق او...
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۱۹ ساعت 23:8 توسط |
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
مهر ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تیر ۱۳۸۸
پیوندها
کافه تنهایی
باران خدا
امپراتورتنهایی
آموزگار یا معلَم ؟!
سخن اردیبهشتی
برای او
بیداری اندیشه
BLOGFA.COM