خدایا ! هرچه هم دور شده باشم ، باز این اشک ، کلید رسیدن است . تو خود گفتی تاب روسیاهی ام نداری .  من که  بی هیچ بهانه ای پیش ِ تو تسلیمم .
می دانم که باز به غیر تو دل بستم . از جز تو خواستم . و  نشد . پیر شدم و نفهمیدم که تنها تو خواستنی هستی . جز تو چیزی نیست کسی نیست . هر نگاهی که دلم خواست ، نگاه تو بود . هر صدایی که به گوشم خوش آمد ، صدای تو بود . هر چه خواستم ، تو بودی . می دانم و نمی فهمم . می دانم و باز به جز تو دل می بندم . می بینم ته قصه را که چیزی نیست ، باز گوش می کنم .
خدایا ! به روسیاهی ام ، رهایم کن از هرچه پایانی جز تو دارد . آخر که باز به خودت می رسم . کاش جز اشک زبانی نداشتم . چه شدم از آن " حال " به این روز . چه شدم ؟